تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد......
وقتی پست قبلی رو می نوشتم فکرشم نمی کردم که فردا شبش من و کیمیا تو بیمارستان باشیم و شب سخت و بسیار بدی رو گذرونده باشیم.اونشب مهمون داشتیم و کیمیا تا ساعت 8 و 9 شب کاملا خوب بود فقط یکم تب داشت که چون استامینوفن نمی خوره و بالا میاره گفتم شاید با یکم خوابیدن بهتر شه ولی از خواب که بیدار شد تبش بیشتر بود استامینوفن دادیم که بالا اورد و همین موضوع دمای بدنش رو بالاتر برد.پوشکشو عوض کردیم و پاهاشو شستیم می خواستم شیاف بذارم که خیلی بی قراری کرد و گفتیم یه نیم ساعتی صبر کنیم اگه بهتر نشد شیاف و بعد دکتر..... بغل مادر شوهرم بود که خیلی بهونه میگرفت رفتم بغلش کنم که شیر بدم دیدم کیمیا بدنش شل شده و چشماش بازه ولی منو نگاه نمیکنه.از ترس و وحشت ...
نویسنده :
الهه
0:46




